|
جنسیتت را دزدیدند باکره بودن گناه توست چشمی روحم را به اسارت برده است و پیکرم درگیرو دار آغوش مردانه ایی جا مانده است که تن عریانم را با بوسه های آتشین بی امان داغ میزند در زیر تلئلو نقره ایی ماه همچون پیچکی نحیف بدوره حجم تنومند و مردانه ایی تاب خورده ام فردا که بیاید... جای پای گلبرگ های سرخ معصومیت زنانه ایی را باد برده است گمانم نطفه ی عشقت کار دست دلم داده است آری... اکنون من زنی هستم با احساسی آبستن! (حوا-۱۳.خرداد ۸۹) یک ...دو...سه....چهار تا چند بشمارم تا این کابوس به پایان برسد؟!!! گاهی دلم میخواهد کسی بود مرا از این خواب پریشان بیدار میکرد... یا لااقل... کسی دستم را می گرفت تا به یادت نیافتم. میدانی رفیق... درد که می کنم دلم هوای شانه ایی مردانه می کند....مردانه که نه...جوان مردانه! با این حال هنوز هم گاهی تنهایی زیر باران به یاد "کسی" قدم میزنم...."کسی" که تصویری از او بر پشت پلکهای فروبسته ام نیست! باران که میبارد..تمام کوچه را بوی نم این بغض ترک خورده ی کاهگلی بر میدارد...کوچه میرود...من میروم...پاییز میرود ولی هوای تو همچنان پا برجاست.... میدانم حال و هوای این روزهای مرا نمی دانی...زیاد هم بد نیست...به گمانم صرفش که کنی حالم مضارع بعید استمراری باشد...چنانکه هرگز دور از تو نبوده ام...بی من نبوده ایی و با تو نبوده است! و من هنوز گاهی بی تفاوت و سر خوش....گاهی دلتنگ و ناخوش... در پشت این شیشه های سیلی خورده و نمناک به انتظار فردایی دیگر می نشینم تا بسپارمش به دستان امین پنجره ها...!!! پنجره هایی که هر ثانیه؛هر دم چوب این پس کوچه ها را ذاغ میزنند به امیدی که شاید آشنایی روزی از راه بیاید باز! حوا ـــــــــــــــــــ پ.ن: عدز خواهی می کنم..یه مدت نبودم و نتونستم به دوستان خوبم سر بزنم... داشتم نظرات شخصی که بعضی ازدوستان برام فرستاده بودند رو می خوندم که رسیدم به درد دلی که به دلم نشت...می خوام بدون ذکر نام اینجا بنویسمش...ببخش دوست خوبم که بابت اینکار ازت اجازه نگرفتم! Salam havva hale adam vaghti khoob misheh ke moosighi goosh koneh goosh kon har lahzeh por az moosighiye hamash ham az tarafe oun balaeeye vali kaman ounaee ke beshnavanesh shayad to yeki az ouna bashi ... delam gerefteh nemidoonam ki hasti khodamam nemidoonam ki hastam gom shodam mikham peyda besham chera ... chera ... ye alameh chera ... ba moosighiye veblaget hal kardam be hale emshabam kheyli khord az to mamnoonam ... eshgh ra aghaz hast anjam nist ... bad chiziye eshgh kare har kasi nist asheghi manam fek mikonam ashegham asheghe ye fereshteh ke esmesh banafshas yekiye az jense khodet kheyli sakhteh k khodamo faramoosh konam har lahzeh ba khodam vase faramoosh kardanam daram mijangam ke dige man nabasham besham oun ... havva vasam doa kon ... del miravad z dastam sahebdelan khoda ra darda k raze penhan khahad shod ashkara ...be hoosh boodam az avval k del b kas naseparam shamayele to bedidam na aghl mando na hoosham ... are manam mesle to emshab delam bad joor havaye taro setar dareh ba sharab sharabi k ta abad mastam koneh digeh nemikham b hoosh biam ta abad ta ghiyamat ta khoda میدونی چیه رفیق...باهات موافقم...عشق رو آغاز هست و انجام نیست! امیدوارم به گل بنفشه ی نازت برسی... ـــــــــــــــــ تقدیم نامه: بعد تو مشت پری کنج قفس ماند از دلم ای پرستویی که با این شوق پرواز آمدی رفتی و من ماندم و تنهایی و پایان عشق بعد عمری عشق من بهتر از آواز آمدی (نیامدی)
نمی دانم چرا امشب دلم بد هوای صدای تار و سه تا رو... غزل های سعدی و دیوان فروغ و... نور مهتاب و یک نفس هوای تازه ی شب های تابستان و شراب قرمز شیراز کرده است ... دائم الخمر نیستم... از شما چه پنهان اینروزها خورده و نخورده مستیم و خراب...! بقول حضرت حافظ: "ساقی بدست باش که غم در کمین ماست مطرب نگاه دار همین ره که میزنی" عاشق و رند و نظر باز و بلاکش نیستیم....در پی یار و دلدار و گل سرخ هم نمی دویم....تابلوی ورود ممنوع و توقف ممنوع نیز بر گذرگاه دلمان نصب نکرده ایم ...چرخ دلی را نیز پنچر نمی کنیم... تنها کمی سرگیجه.... کمی درد دارم....احساسم تیر می کشد... انگار حسی در من به بلوغ رسیده است و کودک درونم روز به روز قد میکشد و بزرگتر می شود....! هیچ یادم نبود که چقدر فاصله نشسته است در راه ؛ بین این "من" و "دلم"....
بگمانم بیست و دوسال از اولین گریه ام گذشته باشد.... از اولین باری که عاشقانه مادرم مرا به آغوش گرفت.... از اولین روزی که تنها صدای آشنا تپش قلب مادرم بود و هنوز گوشم از فریاد و بوق و حرف های دروغ آدم ها و صدای گلوله و دشنام پر نشده بود از آنروز که هنوز چشمانم کنجکاوانه لبخند های پدرانه ی پدرم را جستجو می کرد و هنوز به روی انسان های بی وجود و فرصت طلب و دنیا دوست و مال پرست و به گمان خودشان عاشق پیشه گشوده نشده بود... آری...بگمانم بیست و دوسال گذشته باشد از آنروزی که قلبی به کوچکی دستان مشت شده ام در سینه ام مشتاقانه می تپید از آن روزی که تولیدی های چین هنوز به فکرشان خطور نکرده بود که برای پاهای نحیف و کودکانه ی من کفشهای آهنین و فولادین بسازند تا از همان ابتدا یاد بگیرم چگونه قدم بردارم تا قدم هایم بر روی زمین استوارتر باشد....شاید انسانهای ضعیف بیشتری را زیر پایم له کنم. آری بگمانم بیست و دو سال گذشته باشد از اولین روزی که من زن آفریده شدم... و امروز...بعد از گذشت این سالها نه گریه کردن را به یاد دارم نه صدای تپش قلب مادرم..نه معصومیت نگاه و نه هیچ چیز دیگر....و تنها یک چیز همانند روز اول بکر و دست ناخورده بجای مانده است..-آغوش گرم و عاشقانه ی مادر و لبخند های پدرانه ی پدرم- تولدم مبارک.....
هنوز نرفته بودم... تو تازه یادت افتاده بود که میشه یه روزی من دیگه نباشم و ترکت کنم! چند روز بیشتر نمونده بود...بغض کردی ...شکست...زدی زیر گریه...باورم نمیشد...با دستم اشکات رو از روی صورتت پاک کردم...سرت رو گذاشتی روی شونه ام و های های گریه کردی. دوستت داشتم...تو هم میدونستی...جنگ هام رو با دلم تو مدت نبودنت کرده بودم...و حالا باز تو اومده بودی! منم گریه کردم مثل همیشه تو دلم بی صدا.... ازم یه خواهشی کردی....منم یه قولی بهت دادم! رفتم....نمی شد بمونم....نه امید صداقت تو بود نه توان مقابله با دیگران! برگشتم... من سر قولم بودم اما تو یادت رفته بود...مثل همیشه! هنوزم گاهی از اون کوچه میگذرم....صدای گریه هات توی گوشم پژواک می کنه....و همینطور جمله ی " من بی تو نمی تونم" ات... دیدی" تونستی".... من تو را رها کردم...با این وجوود شانه هایم به یاد آنروز گاهی برای سرت بی قراری می کنند... یه حرف در گوشی: باران ببارد...من باشم و جاده و خاطره های خیس... دلم برای پاییز تنگ شده...شاید هم برای بهانه.... بازی می کنم....فیلم نامه ها را به دقت در ذهنم چیده ام و اجرا می کنم. چه وقتی که دلم تنهایی می خواهد و نسکافه و سیگار و موسیقی ، چه وقتی که دخترکی بازیگوشی می شوم که دلش می خواهد مردی را با ماشین زیر كند، چه وقتی که دختر خوب و صبور و مظلوم مامان و بابا میشوم ، چه وقتی که می شوم تنها رعیت سیارک مردانی که پادشاهانی ابدی اند ، چه وقتی که دختر بی تفاوت و اخمو و سرخوش خیابان ها می شوم ، چه وقتی که خودم را در آغوشی که به خیالم « امن ترین جای دنیا» ست غرق می کنم و های های گریه می کنم ، چه وقتی که مادرانه ترین لبخند دنیا را به دخترک ماشین بغلی می زنم ، .... و گم می شوم در این « بازیگری » ها. می شوم مثل آن بازیگری که بعد از فیلم ، چند ماه در بیمارستان روانی بستری بود ... تا نقشش را فراموش کند. این قدر نقش ها پیچیده و مکرر و عمیق می شوند که دیگر هیچ روان کاوی هم نمی تواند آنها را از من بیرون بکشد. فراموش می کنم خودم چه بوده ام. چه می خواسته ام. چه هستم. مدت هاست با آرامش تن داده ام به این نقش های ابدی. اصلن شاید زن بودن همین است. عوض کردن همیشگی نقش ها. از کجا معلوم که این ها را از من بگیرند ، چیزی باقی بماند؟؟ (دی-۸۷ حوا) *** پ.ن: در عجبم...مدام به این وبلاگ و اون وبلاگ سر میزنیم مطلب رو نخونده میگیم ماهم به روزیم...بیا نظر بده...که چی بشه؟؟؟ حالا دو ملیون نفر هم اومدن خوندن و نظر دادن...چه فرقی می کنه وقتی حرفات به اون گوشی که باید ...نمی رسه؟! یه حرف در گوشی: گفتی که دلتنگی نکن....آخ مگه میشه نازنین؟؟؟
یقین دارم تو نیز روزی خواهی فهمید که دروغی چنین شگرف می توانست زیبا ترین حقیقت زندگی من باشد و من تمامی سنگینی اش را بجان خریدم....پی چیدمش درون بقچه ایی نه چندان کوچک همراه چند عکس و هزاران خاطره...شاید کمتر چشمم به چشمشان بخورد بلکه دلم کمتر هوایی شود. این دل وا مانده را که پر پروازی نیست ؛همان بهتر که هوایی به سرش نزند....همان بهتر که سرگرم پیمودن کوچه پس کوچه های تاریک و دالان های تنگ وسوت و کور و بی گذر دلتنگی اش باشد...تا بی دغدغه گاهی زیر آواز بزند...گاهی سکوت کند گاهی بغض کند...گاهی تورا صدا بزند...گاهی دنیا را دشنام دهد و گاهی سنگی از سر حرص بر پنجره ی خانه ی متروک همسابه پرتاب کند.شاید صدای آشنایی به گوشش برسد.....صدایی شبیه شکستن! میدانی رفیق؟؟!!! گاهی ناگزیری کوله بارت را جمع کنی و از دلها و نظرها کوچ کنی....کجایش را نمیدانی فرقی هم بحالت نمی کند...تنها میدانی که باید بروی...جاده ایی از دور برای قدم هایت بی قراری میکند...و تو نه تاب ماندن را داری و نه توان رفتن را...دل را به دریا میزنی...فرقی به حالت نمی کند با قطب نما یا بی قطب نما؛ وقتی قطب نمای دلت تنها یک نقطه از این کره ی خاکی را نشان میدهد و تو باید از آن بگذری و دور شوی و دور شوی و دور شوی ... تا امید رسیدن در دلت خودش را به دار بیاویزد و تو خودت را به دار مکافات و شبهای دلتنگی و نفس های ناکشیده وجوخه ی حرف های ناگفته بسپاری. و هر طلوع از آفتاب بپرسی که چرا " این کوچه ها به درد من عادت نمی کنند" ؟؟؟ (حوا) یه حرف در گوشی: امروز حرف در گوشیم رو به کلام زیبای حافظ سپردم که می فرمایند.... سرو چمان من چرا ....... زمزمه هایم امشب طعم گس دلتنگی گرفته اند؛ نمی دانم مترسکان این دیار بی روح از چه روی خرسند و شادمانند! چنان می خندند گویی درخت تنهایی شان هرگز به بار ننشسته است....نمی دانم...شاید هم چنین باشد...شاید که تنها نیستند...که میداند؟! شاید درون کالبدشان را که بپویی جز دانه های زرد بی تفاوتی چیزی نیابی...پس چرا درون من هر دم دانه های خاطره به بار می نشینند؟؟!...هر فصل....تابستان و پاییز و زمستان و بهار...هر دم هر بار از نو شکوفه میزنند...! ببین درخت من سر تعظیم فرود آورده...آنچنان پر بار و پر برکت که عظمت سایه اش بر سر سرای باغ مشجر دلم جا پهن کرده است! بیا..نفسی زیر این سایه بیاسای....صورتت را به خنکای نسیم این دل بی امان بسپار....گوش کن...ببین..هر نسیمی که از بین شاخه ها میگذرد نام تو را فریاد می کند. و من فرسنگ ها دور از تو...در بلند ترین نقطه از تپه ی دلدادگی ام تو را به نظاره نشسته ام....! گاهی برایت از سر شوق و دلتنگی دستی تکان میدهم! حیف....کاش تو هم از آن پایین...از میان آن شاخ و برگ میدیدی مرا....! کاش میدانستی درختی که آسوده بر آن تکیه زده ابی...عظمت تنهایی من است که این چنین ناشناخته مانده است برای تو. (حوا) یه حرف در گوشی: "تشنه ی دیدار دوست ... راه نپرسد که چند...!" و تو همچنان از همه می پرسی "خانه ی دوست کجاست؟؟!!!" از همان ابتدای خلقت سادگیت را...حس لطیف زن بودنت را...میل پاک خواستنی بودنت را طعمه ی فریبی ابدی کردند! و قرن هاست که همچنان انگشتان گناه و اشتباه و تقصیر؛ وجود الهی تورا نشانه می روند. و هر بار تو ایی که محکوم می شوی... نا سزا می شنوی... سنگسار می شوی... طرد می شوی... و این تویی که هر بار شانه های نحیفت زیر سنگینی بار نگاه های غضب آلود و منزجرانه ی این مردم دون بی صدا می شکند. و تو خسته می شوی...بی صدا اشک می ریزی و دم نمی زنی از تمام درد هایی که قرن هاست در رگهای تنت جاریست..و در اعماق روح زخمی و خسته ات رسوب کرده اند! و همچنان تقاص چیدن سیبی را پس می دهی که برای "آدم" زندگی ات چیدی...تا بیشتر دوستت بدارد..تا در دیده اش خواستنی تر باشی....سیبی که نه بوی تازگی را به مشامت رساند و نه طعم ترش و شیرین سیب بودنش را بر زبانت.هر چه جا ماند تلخی سرد و گزنده ی طعنه های این کره ی خاکی بود! چرا که تو "حوا" آفریده شدی....از نیمه ی چپ " آدم" تا او احساس تنهایی نکند. و تو ببینی و ببخشی و درد بکشی و زاد و ولد کنی و تربیت کنی و آرامش ببخشی نازسا بشنوی...سکوت کنی...کتک بخوری...سکوت کنی...در زنجیر بشوی...سکوت کنی... چرا که تو زن آفریده شده ایی...و در برابر این همه درد خداوند وعده ی بهشتی را داد که تو تا بحال چیزی از آن نشنیده ایی و چشمه ی چشمانت را پر آب آفرید تا هر بار که دلت گرفت...اشک بریزی.. خدایا.... باور کن این اشک هایی که داده ایی گاهی اصلآ بسمان نیست! یه حرف در گوشی: بگذار آدمها تا می توانند سنگ باشند من و تو از نژاد چشمه ایم(با مخاطب خاص) لینک مطلب روز: (چگونه با جنس مخالف ارتباط احساسی بر قرار کنیم!) http://hawa.blogfa.com/page/ertebat.aspx لینک عکس روز: عکس : زندگی عجیب دختری با 4 پا
|
| ||||||